گفتم بهش دوسش دارم
گفت داشته باش
گفتم میخوام تو هم منو دوس داشته باشی
گفت همینجوری؟
گفتم پس دوس داشتن من چیه
گفت نمی دونم
گفتم احساستو از من نگیر
گفت احساسمو میخوای چیکار
گفتم برا این میخوام دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نکنم
گفت می خوام دوست داشته باشم
گفتم پس چرا نمی گی
گفت آخه می ترسم
گفتم از چی؟
گفت از عاشقی
گفتم من که شدم من هستم نترس
گفت نمی خوام دل ببندم
گفتم چرا
گفت نمی دونم
گفتم تو هنوز در ندونسته هات غرقی و من در تنهایی
آخرش به اینجا کشید که غم با من باشه و شادی مال اون
همیشه از خودم می پرسم چرا
چرا باید اولین احساس مال من بود و ندونستن این احساس مال اون
بازم از خودم می پرسم باید چیکا کنم
بازم باید برا فرار از تنهاییام اولین احساس مال من باشه
نمیدونم
نمیدونم
بازم نمیدونم
شاید بشه این احساسو کشت
یعنی میشه
بازم نمیدونم
راستی چه جالب
من هم به ندونستن پناه بردم





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید