فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!
| این نظر توسط فرشاد در تاریخ یکشنبه 07 دی 1404 و 23:59 دقیقه ارسال شده است | |||
/images/anymous.png |
سلام خسته نباشی دوست عزیزم وبلاگ قشنگ و خوبی داری حرف نداشت عزیزم با تبادل لینک موافق هستی اگه هستی منو لینک کن بعد بگو با چه اسمی لینکت کنم. منتظر جوابت هستم. | ||





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید