وقتی فکر میکنم عاشقانه هایی که برایت مینویسم
مثل چایی هایی هستند که خورده نمیشوند
یخ میکنند و باید دور ریخت...
بخروشم به سمت درياها
درخت هاي كهن را سيراب كنم
سنگ ها را بغلتانم وصيقل دهم
وجنگاوران را
بهشتي باشم
كه بااسب هاي شان
ازمن عبوركنند.
درجهان تو قطره اي شدم
كه مي چكم گاهي برگونه ي خودم.!!!
میخواهم برایــت تنهــــایی را معنــی کنم !
در شهر کنار خیابانی ایستاده ای , هوایی سرد, صدای همهمه مردم
سیـــگار سیــــگار انتظـار....
به خودت می آیی
یادت می آید نه کســی است که از راه بی آید
... ... نه دستی که بازوهایت را بگیرد
نه صدایی که میان این همهمه ها اسمت را صدا کند....!
اسم این تنهــایی ست..
دوباره عود میکند عفونتِ لذیذِ خاطراتِ تو!
کرخت میشوم
بغض میکنم
سست میشوم.
گول میزنم خودم را
که لیاقت مرا نداشت...!
بغض دارم...نه!
بغضی داشتم که ترکید...
اما هر چقدر گونه هایم را لمس می کنم
خبری از تر شدن نیست
می خواهم چشم هایم را طلاق بدهم
اجاقشان کور است...
شجاعت میخواهد ...
وفادار احساسی باشی
که میدانی ...
شکست می دهد
روزی
نفس های دلت را !!!
هــمـه راه هــايــے كــه تــ ـــ ــــــــــــو را بــه مــن مــ ـے رســانــنـد
در دســت تــعـمـيـرنــد!
اگــر نــه تــ ـــ ــــــــــــو حــتـما مــے آمــدے ....
اگر بســتنیمـــان را گــــاز می زدنـــد قیامـــت بـه پا مــے کردیـــم!
چـــه بیهـــوده بــُزرگ شـــدیم...
روحمـــان را گـــاز مــے گیرنـــد و سکـــــــوت مــے کنیم... ...
کمرنگ است ولی دورنگ نیست...!!
می شكند بغضــمـــــ یك وقت ...!
آنگاه غرقـــــ می شوی
در سیلابـــــ اشكهایی كه
بهانه ی روانــــــ شدنش هستی ...!






ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید