سکـــــــــــــو ت

هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....

شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می‌شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ



نمی دونیم کدوم مسئله رو اول حل کنیم :
اینکه به دخترا یاد بدیم که هر پسری مزاحم نیست
یا اینکه به پسرا یاد بدیم که هر دختری فاحشه نیست
 



من از اولشم ریاضیم تعریفی نداشت!!!! نمیدونم چجوری تونستم تو رو آدم حساب کنم؟؟؟
 

آرزویی بکن ...
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ...
آرزویی بکن ...
شاید کوچکترین معجزه اش
بزرگترین آرزوی تو باشد !!

 

اي كاش ياد ميگرفتم
اگر در رابطه اي "حرمتم " زیر سوال رفت
برای همیشه با آن رابطه خداحافظی کنم
و به طور احمقانه اي منتظر معجزه نمانم..

من برای خودم مینویسم، تو برای خودت بخوان. من حرف دلم را مینویسم، تو حرف دلت را بخوان. من برای عشق مینویسم، تو برای معشوقه هات بخوان حساب..بی حساب

 
فش میدی ، نه اینکه دوسش نداری ، نه ! چون نبودش داره نابودت میکنه
 

سکوت تنها دوستی است که هرگز خیانت نمی کند!

من موندم اگه زندان نبود،از دست این همه آزادی باید به کجا پناه می‌بردیم؟!

 سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...
من اگر راضی باشم با شادی میخندم !
سکوت نمی کنم

انسان کلاً موجودیه که وقتی خرش از پل بگذره همه چی یادش میره
اونی هم که اینو قبول نداره خرش هنوز روی پله...

دو تا رفیق بودند همیشه با هم شراب میخوردن يكيشون میمیره چند وقت بعدش اون یکی... میره مِی خونه به ساقی میگه 2 پیک بریز ساقی میگه چرا 2 تا؟ میگه یکی برا خودم یکی به یاد رفیقم. 1 سال بعد وقتی میره مِی خونه به ساقی میگه 1 پیک بریز؛ میگه رفیقتو فراموش کردی؟ میگه نه، خودم توبه کردم میزنم به یاد رفیقم ...

حتی اگه گاو هم باشی ، در صورتی که در جای مناسب قرار بگیری ، کسانی پیدا می شوند که تو را بپرستند!!

با ارزش ترین پول دنیا "تومن" شناخته شد، چون هم تو هستی توش، هم من

بعضی ها،طواف نمی کنند،
فقط خدا رو دور می زنند.

روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد ..
امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!

غم نگاه آخرت تو لحظه ی خداحافظی
گریه ی بی وقفه ی من تو ان روزای کاغذی
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار
تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم
با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم
کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده
مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده
تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره
آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره
گل مغرور قشنگم من فرامشت نکردم
بی تو اینجارو نمیخوام میرم و برنمی گردم

ندایی دوست دارم
تویی دارو ندارم
تویی عشق جاودانم

وقتی یه بار از یه نفر ضربه میخوری درست مثل این میمونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این میمونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

کفــش هـــاے دلــــم

در خــــوابــــ تــ♥ـــو جـــا مانـــدست


بـــا اســم شبت هــــر شـــب

تمــام رؤیــــاهــا را

پـا برهنـــــــه

دنـبال تــــ♥ــــو مےگــــردم...

کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی:

... کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟

کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی:

هیچ رفتــنی تو کار نیستــ

همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه

آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت

کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی:

... کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟

کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی:

هیچ رفتــنی تو کار نیستــ

همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه

آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت

مــــــن اینجــــــــا

دلتنگــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی هـایـم را

روی کفـــــــــــ دستــــم

ماننــد یکـــــــــــ قلــب تنهــــا

نقـاشـــــی مـی کنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــم

دستــــی کـه

روزی دسـت هـای تــــــــــــــــو

گـرمــــــا بخـش آن بـــــــود

و امــــــــروز

از ســـردی ایـن همــه فـاصلـــ ـــــــ ــ ـه و دلتنگـــــــــی

یـــــــــــخ زد

امشبـــــــــــ چقــــدر نبــــــــــــودنت را

حــس مـی کنـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــم


دلــم بهـانــــــــه ات را مـی گیــــرد

صـــــدایت در گــــــوشـم مـی پیچـــــــــــــــــد

و مــــــن مـی گـــــویـم

هـان! مـــرا صـــــــــــدا کــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــرد ی ؟!

بــر مـی گــــــــــــــردم

تــــــــــــــــــــــــ ـو نیستـــی

و ایـن یکــــــــ خیـــال عـاشقانــــــــــــه است

بـه دستانم خیــــــــــره مـی شــوم

حلقــــــه ی دوستــــــــــــــــی ات

هنـــــوز در کفـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ دستــــم

کنـــار همـان قلــــب تنهـــــــــــا

جـــــــــــــــــــای دارد

و مــــــــن همچنــــان

دلــم تنگــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ است

ایــن بــار
تــــو ... بـِـگو "دوســتـَـت دارَم"
نـَــتـرس

مـَــــن آسـِــمان را
گـِـــرفـته ام کـِـه بـِـه زمــین نـَـیــاید ... !!!
 

می دونی دلتنگی یعنی چی؟

دلتنگی یعنی اینکه:

بشینی به خاطراتت با عشقت فکر کنی ...

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ... ولی چند لحظه بعد ...

شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند ...

عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز...

خیال می کنَــــم

روزی باز می گردی

آرام از پشتــــــ سر می آیی،

مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام

دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی

و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .

دلم گرفته است و پنجره سبز درختان را بارور می کند


روزها می گذرد و من خودم را از یاد برده ام

بی گمان اگر در اینه بنگرم موهای آشفته ام مرا می ترسانند

چه روزهایی....

چه روزهایی که در آینه زیسته ام

چه روزهای که در آینه گریسته ام

چه روزهایی که در آینه خندیده ام

و اکنون

آینه ، سفر ، تنهایی

چه قدر خسته ام

روح تنهایی مرا به سوی پنجره می کشاند

این مردمان به اشتیاق چه چیز است که پنجره را از یاد برده اند؟

چه روزهایی

چه روزهایی....

دلم می خواهد برای روزهایی که رفته است

برای روزهایی که دیگر باز نخواهد گشت

در دستمال ابریشمی پدرم

کودکانه و بیقرار گریه کنم

دلم می خواهد زبان گل ها را میدانستم

با درختها حرف می زدم

با گنجشکها می پریدم

باید یقین داشت

باید آنها را ستود

از پنجره پیداست

شب ، آسمان ، ستاره

چشمان من اگر به وسعت آسمان بود

می توانستم خوشبختی را ببینم

خوشبختی شاید آن پنجره کوچک و تاریک

شاید آن حس گمشده است

دنیا را با همه وسعت

به فراموشی یک لحظه می فروشم

چه قدر خوشبخت باید بود

وقتی که سفر در پیش است

مسافر تنهایی را می داندچه قدر خوشبخت باید بود...

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید