
آنقدر که عاشقت بودم....
نگران من نبودی...
آنقدر که نگرانت بودم....
آنقدر که هر شب
بیداری مهمان چشمهایم بود...
چشمان تو آشنای خواب بود...
در خواب های رنگیت
جای من نبود
آنقدر که در نظرت خاکستری بودم.....
کاش خاکستری دوست می داشتی
کاش می دانستی
درونم دنیایی از نور و رنگ بود...
کافی بود بگویم دوستت دارم
تا بگویی دوستت ندارم....
گفتم...
گفتی...
به خاموشی رفت
آن نوری که در دلم بود...
دستای تو بود که خاموشم کرد
تو...
تو که عاشق من نبودی...
از فـردا برایـمـــ چـــیـزی نگـــو !
من نمـیگـویمــ : " فردا روز ِ دیـگریسـت "
فقط میگـویمـ:... " تـــو روز ِ دیـگری هسـتی"...
تو " فردایی" همان که بایـد بـه خاطرش زنـده بمانمـ

مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام،،،
مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با
یــک جمـــــلـــه
یـــک لبـــــخـنـــد،،،
بــه بــازی میـــــگیــــری ... ... ...
مــــــی گـــــوینــــد تـــرفنــد هـــایت، شـــیطنـــت هــــایت
و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم ...
مــــــی گویند ســــاده ام
اما تـــــو این را باور نکن
مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم،
همیـــــــــن!!!!
و آنــــها ایــــن را نمـــــــی فــــهمنــــد.....!

لبانت را چه کسی ایزوگام کرده است..
که هرچه در بوسه غرقشان میکنم..
نم پس نمیدهند..؟!
دِلـَم را ڪِـه ـمـُــرور مـیـڪـُنـــَـم
ـتـَــمامِ آن از آن ـتــُـوســـت
فَقــَط ـنـُقطِـه اے از آن خُـــودَم…….
روے آن ـنقـُــطِه ـهــَـم
ـمیـــخ مــے ڪُِــوبـَـم
و ـقـــاب عَڪـــسِ ـتـُو را مـــے اویـــزَم

صداقت؟ یادش گرامی...
غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت ...
معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد...
واقعا به کجا چنین شتابان؟
سکوتِ من هیچ گاه نشانه ی رضایتم نبود...
من اگر راضی باشم با شادی می خندم، سکوت نمی کنم.
سکوت
می کنم به احتــرام آن همه حرف که در دلم مـُــــــــــــرد

سخت است " هنگام وداع "
آنگاه كه در ميابي
چشماني كه در حال عبورند
پاره اي از وجود تو را نيز با خود ميبرند...

تــَــنــهــاييَـ م را بـا كَسـ يـ قِسـ مَـ تْ نَخـ وآهَـ م كَـ رد
يِكـ بآر قِسـ مَـ تْ كَـ ـردَم...
چَنـ دينْ بَرآبَـ ر شُــ د!





ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید