خسـته م از این همه ....؟!

از این خاطراتی که نخ نما شده اما دست از سرم بر نمیداره...
 
 
از این شک و تردیدی که برای رفتن موندنم دلیل میخواد و با هیچ منطقی از بین نمیره...
 
 
 
 
از این هستم گفتن هایی که شبیه همه چیز هست جز بودن...
 
 
 
 
از این بغضی که مثل تیغ توی گلوم گیر کرده، نه بالا میاد و نه خیال پایین رفتن داره...
 
 
 
 
از این حس حماقت فلسفی بابت سوء برداشت دیگران از علت خوبی و مهربونی...
 
 
 
 
از این که خوبی رو پای هرچیزی میذارن جز خوبی و موندن رو به هر علتی جز تمایل به موندن...
 
 
 
 
از این مردمانی که از خنده و اخمت هر برداشتی میکنن جز اینکه شادی یا غمگین...
 
 
 
 
از این همه گلایه...
 
 
 
 
از این همه گلایه به ظاهر عاشقانه که حتی ذره ای هم بوی عشق و دوست داشتن قدیم رو ندارن...
 
 
 
 
از این همه درد،
 
 
 
 
از این همه بغض،
 
 
 
 
از این همه شک و تردید،
 
 
 
 
از این همه حس فلسفی – حماقت، یاس...
 
 
 
 
از این همه گلایه که نه.... بهانه
 
 
 
خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته م
 


این نظر توسط پارسا در تاریخ یکشنبه 07 دی 1404 و 23:59 دقیقه ارسال شده است

/images/anymous.png

سلام دوست جونم!!

وبلاگت خیلی زیبا و باحاله...مرسی از این صلیغه زیبات

خوشحال میشم از وب منم دیدن کنی

منتظرم نذار فرات

به امید دیدار


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید