ماتم....

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايي

وز سکوت ظلمت شبهاي تنهايي


و هنگامي که بي او جان من چون موجي از اندوه ميشد


قطره اشکي دواي درد من بود


اين زمان آن اشک هم پايان گرفته


وان دواي درد بي درمان هم


ماتمي ديگر گرفته


آسمان ميگريد امشب


ساز من مينالد امشب


او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته


او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته


او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته

 



ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید