سکـــــــــــــو ت

 
شیشه ای می شکند ...

 
 
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

 
 
مادری می گوید...شاید این رفع بلاست

 
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی

 
 
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

 
 
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

 
عابری خنده کنان می آمد...

 
 
تکه ای از آن را بر می داشت...

 
 
مرحمی بر دل تنگم می شد...

 
 
اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،

 
 
قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم

 
 
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

 
 
دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا

خدایا... دستامو هربار به روت باز کردم...
تو توش یه عروسک گذاشتی...
خیلی عروسکامو دوس داشتم...
ولی هر بار به زور اونارو ازم گرفتی....
منم زل زل نگات میکردم...
اشکام دونه دونه میومد...
ولی هیچی بهت نمیگفتم...
خدایا... تو که جای حق نشستی...
ولی چرا اونارو ازم گرفتی...؟
چرا اونارو بهم میدادی...؟
میخواستی ببینی امانت دار خوبیم...؟
بعد گرفتن اونا هنوز نفهمیدی...؟
خدایا این عروسکم میگیری...بگیر باشه....
ولی زل زل نگات میکنم...
مثه بارون اشک میریزم...
که یه قول باید بهم بدی...
که همون قدی که من این عروسکو دوس دارم ...
دوسش داشته باشی...
خدایا همونجوری که من تنهاش نمیذارم ....
توهم تنهاش نذار....
همیشه پشت و پناهش باش....
ولی خدایا...
دیگه دستامو بالا نمیارم...
که تو باز یه عروسک بذاری توش.....

راه میروم روی برف هایی که از دیشب باریده است...

اشک هایم صورتم را داغ میکند...

خوبی برف این است که هر کس چهره ی سرخ مرا میبیند...

میگوید:

هوا بیرون خیلی سرد بود؟!



از قـسمت و حکـمت

حــرف مـی زنـند

آنـهایی که اصلا

معــنای ِ طـاقـت را نمی دانند

یـک وقـت هـایـی
یـک چـیـزی بـیـخ ِ گـلـوی ِ آدم را مـی چـسـبـد
حـرفـی
فـریـادی
بـغـضـی
اگـر آزادش کـنـی
حـسَـش تـصـاعـدی بـالـا مـی رود
نـگـهـش دار ...!!



فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :

تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....

و چـیـــــن و چـروك هـا را مـاسـت مـالـــــــی...

و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،

بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...

بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...


اینـجا نقـطه صفـر اسـت!
اینجـا از فـکر تـو ،هـرچـه جمـع میـزنم،هـرچـه کـم میکـنم
فـرقی نـمیکـند!
اینجـا روز و شب دیگـر معنـا نـدارد
اینجـا "قـطب" دلتـنگیـست و مـرز بـی کسی
اینجـا بـرای بـا تـو مانـدن، گمـرکی میگـیرنـد!
... اینجـا همـه چیـز نسـبی ست
اینجـا خود پـرستی بـازارش از محبـت گرمتـر است،
اینـجا نقـطه صفـر اسـت
اینجـا دل ها یـخ می بـندنـد و دسـت هـا هم…
اینجـا،فقـط اینجـاست!
اینجـا دروازه های رویــا بستـه ست و بـال های انـدیشـه شکسـته...
اینجـا نـقاش هایمـان کورنـدُ شاعـرانـمان دروغگــو!
اینجــا حقیـقت نـایـاب شـده!
کـاش می شـد، بـــروم...
اینجــا،جــاده ها بـن بـستـند

خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی...
چشم من میگه تو رفتی اما قلبم میگه هستی!!!!!!!!
حالا که همش خیاله بزار دستاتو بگیرم
بزار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم
بزار عاشقت بمونم... 
حالا که همش تو رویاست نزار دلتنگت بمونم

حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ،

فردایم را پیشگویی

به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ،

از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه

من ؛ کجای این نمایشم ؟

لعنت به دوری و دلتنگی


لعنت به دنیایی که مرا از نگاه فیروزه ای چشمانت به دور انداخته


لعنت به دنیایی که حسرت لطافت اطلسی دستانت را نثارم کرده


لعنت به این دلتنگی


دارم نفسهای آخر را بی تو میکشم . .


... کجایی ؟؟


نفس کم آورده ام


نجاتم بده


کمی نفس


کمی زندگی


کمی بودنت را نثارم کن

 

و نجاتم بده


 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید