سکـــــــــــــو ت

کفــش هـــاے دلــــم

در خــــوابــــ تــ♥ـــو جـــا مانـــدست


بـــا اســم شبت هــــر شـــب

تمــام رؤیــــاهــا را

پـا برهنـــــــه

دنـبال تــــ♥ــــو مےگــــردم...

کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی:

... کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟

کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی:

هیچ رفتــنی تو کار نیستــ

همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه

آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت

کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی:

... کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟

کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی:

هیچ رفتــنی تو کار نیستــ

همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه

آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت

مــــــن اینجــــــــا

دلتنگــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی هـایـم را

روی کفـــــــــــ دستــــم

ماننــد یکـــــــــــ قلــب تنهــــا

نقـاشـــــی مـی کنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــم

دستــــی کـه

روزی دسـت هـای تــــــــــــــــو

گـرمــــــا بخـش آن بـــــــود

و امــــــــروز

از ســـردی ایـن همــه فـاصلـــ ـــــــ ــ ـه و دلتنگـــــــــی

یـــــــــــخ زد

امشبـــــــــــ چقــــدر نبــــــــــــودنت را

حــس مـی کنـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــم


دلــم بهـانــــــــه ات را مـی گیــــرد

صـــــدایت در گــــــوشـم مـی پیچـــــــــــــــــد

و مــــــن مـی گـــــویـم

هـان! مـــرا صـــــــــــدا کــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــرد ی ؟!

بــر مـی گــــــــــــــردم

تــــــــــــــــــــــــ ـو نیستـــی

و ایـن یکــــــــ خیـــال عـاشقانــــــــــــه است

بـه دستانم خیــــــــــره مـی شــوم

حلقــــــه ی دوستــــــــــــــــی ات

هنـــــوز در کفـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ دستــــم

کنـــار همـان قلــــب تنهـــــــــــا

جـــــــــــــــــــای دارد

و مــــــــن همچنــــان

دلــم تنگــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ است

ایــن بــار
تــــو ... بـِـگو "دوســتـَـت دارَم"
نـَــتـرس

مـَــــن آسـِــمان را
گـِـــرفـته ام کـِـه بـِـه زمــین نـَـیــاید ... !!!
 

می دونی دلتنگی یعنی چی؟

دلتنگی یعنی اینکه:

بشینی به خاطراتت با عشقت فکر کنی ...

اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ... ولی چند لحظه بعد ...

شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند ...

عادتــــــ ــــ ـ نَکرده ام هَنــــوز...

خیال می کنَــــم

روزی باز می گردی

آرام از پشتــــــ سر می آیی،

مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام

دوباره به نامِ کوچکـــــ ـــ ـ صِــدا می زنی

و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســـ ـــ ـد .

دلم گرفته است و پنجره سبز درختان را بارور می کند


روزها می گذرد و من خودم را از یاد برده ام

بی گمان اگر در اینه بنگرم موهای آشفته ام مرا می ترسانند

چه روزهایی....

چه روزهایی که در آینه زیسته ام

چه روزهای که در آینه گریسته ام

چه روزهایی که در آینه خندیده ام

و اکنون

آینه ، سفر ، تنهایی

چه قدر خسته ام

روح تنهایی مرا به سوی پنجره می کشاند

این مردمان به اشتیاق چه چیز است که پنجره را از یاد برده اند؟

چه روزهایی

چه روزهایی....

دلم می خواهد برای روزهایی که رفته است

برای روزهایی که دیگر باز نخواهد گشت

در دستمال ابریشمی پدرم

کودکانه و بیقرار گریه کنم

دلم می خواهد زبان گل ها را میدانستم

با درختها حرف می زدم

با گنجشکها می پریدم

باید یقین داشت

باید آنها را ستود

از پنجره پیداست

شب ، آسمان ، ستاره

چشمان من اگر به وسعت آسمان بود

می توانستم خوشبختی را ببینم

خوشبختی شاید آن پنجره کوچک و تاریک

شاید آن حس گمشده است

دنیا را با همه وسعت

به فراموشی یک لحظه می فروشم

چه قدر خوشبخت باید بود

وقتی که سفر در پیش است

مسافر تنهایی را می داندچه قدر خوشبخت باید بود...

گفتم بهش دوسش دارم
گفت داشته باش
گفتم میخوام تو هم منو دوس داشته باشی
گفت همینجوری؟
گفتم پس دوس داشتن من چیه
گفت نمی دونم
گفتم احساستو از من نگیر
گفت احساسمو میخوای چیکار
گفتم برا این میخوام دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نکنم
گفت می خوام دوست داشته باشم
گفتم پس چرا نمی گی
گفت آخه می ترسم
گفتم از چی؟
گفت از عاشقی
گفتم من که شدم من هستم نترس
گفت نمی خوام دل ببندم
گفتم چرا
گفت نمی دونم
گفتم تو هنوز در ندونسته هات غرقی و من در تنهایی
آخرش به اینجا کشید که غم با من باشه و شادی مال اون
همیشه از خودم می پرسم چرا
چرا باید اولین احساس مال من بود و ندونستن این احساس مال اون
بازم از خودم می پرسم باید چیکا کنم
بازم باید برا فرار از تنهاییام اولین احساس مال من باشه
نمیدونم
نمیدونم
بازم نمیدونم
شاید بشه این احساسو کشت
یعنی میشه
بازم نمیدونم
راستی چه جالب
من هم به ندونستن پناه بردم

 

 

این دلی که شکستی مال من نبود

خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد

خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه . . .

کاش همانطور که از شکستن تکه ای شیشه بر میگردی و نگاهش میکنی

وقتی دل مرا شکستی ، یکبار بر میگشتی

فقط نیم نگاهی میکردی . . .

خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت

خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت . . .

تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد

از عاشقی تباهی

از زندگی مصیبت

از دوستی شکستو

از سادگی خیانت . . .

 

امــــروز

در ِ
قـــــلبم

بـــــرای همیشــــــــهـــ پـــــــلمپ شــــــد ;


به جرم دوســـــــت داشتن هــــــــای بـــی مــــــــورد

لطفـــــا دیگر ســـــــراغ آن نیـــــــــاییــــد

حــــــــتی بـــــــــا مجــــــوز رسمی از عقــــــــل!

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید