هیچکس از ارتفاع نمی ترسد ... همه از سقوط می ترسند
هیچکس از بازی نمی ترسد ... همه از باخت می ترسند
هیچکس از تاریکی نمی ترسد ... همه از آنچه که در آن است می ترسند
هیچکس از جمله ی " من دوستت دارم " نمی ترسد ... همه از واکنش به این جمله می ترسند

عزیز ِ دلم
هنوز وقتـے آسمان ِ دلمـــ ابریست
لمس ِسبك ِ دستان ِ مهربانت را روے ِ مو هایمــ حس مـےكنمـــ
...
تو هنوز با تمام ِ نبودنت
تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے ...

زیرا نــه نجـوا و نه فریـاد، هیـچ یک کافــــ ـی نیســتـ ـ
حتی سکــــ ـوت نیز ناکافـی است و دایــــ ـره سخــن ناتــ ـوان از سخـــن گفتــن
افســـ ـون شـــده ام
من بهتــ ـ زده پروردگـــ ـارم هستـــ ـم
که در صلاح او رخنـــ ــه نمیتــ ـوان کــ ـرد
و در مطلـــ ـق بودنــ ـش تردیــد جایـی ندارد
او خود خالــ ـق واژه هـا و مالکــ ـ تمــ ـام هستــ ـی استــ ـ
وقتیــ کهــ دیگرانــ گفتــنــد :
" او تـــــ و را بهــ خاطــر ِ خودتــ نمیخواهــد "
رویَمــ را برگرداندمـــ
افسوســ کهــ باورشانــ نکردمــ
حالـــا
آنهــا رویشانــ را برمیگردانند ...

لــــــــحظه های ســــکوتم؛
پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند
مــــــملو از آنــــــچـــه
مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم
و
نــــــــــــمی گـــــویم

سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و
رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت
شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و
بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور
ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
و تو میروی
عشق میرود
و همه حس هایم تمام میشود
زمستان می آید
و فصل نو میشود
اینجا همه چیز یخ زده ست

دل من...
آرام باش .. آرام باش ..
تو خدا را داری ..
آن حقیقت... آن یگانه .. آن هوادار شبانه ..
آرام باش .. آرام باش ..
تو خدا را داری ..
آن معبود .. آن پاکی ... آن همه خوبی و احساس ..
تو بهار را داری ..
پس نگو تنهایم ...
پس نگو بی یار و بی یاورم ..
تو خدا را داری ..
یعنی عشق .. معبود ..
سنگ صبور دل من .. دل تو ..
خموش ..
ما خدا را داریم ....

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...






ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید